حدیث

زبان انگلیسی متوسطه اول و دوم - داستان و شعر انگلیسی با ترجمه فارسی

زبان انگلیسی متوسطه اول و دوم

لطفاً به آرشیو موضوعی مراجعه کنید

 The cat and the bell

 

There were a lot of mice in a house. The man of the house got a cat. The cat killed many of the mice. Then the oldest mouse said:"All mice must come to my hole tonight, and we will think what we can do about this cat."

All the mice came. Many mice spoke , but none knew what to do. At last a young mouse stood up and said:" We must put a bell on the cat. Then , when the cat comes near, we'll hear the bell and run away and hide. So the cat will never catch any more mice."

Then the old mouse asked :" Who will put the bell on the cat?" No mouse answered. He waited, but still no one answered. At last he said:"It is not hard to say things, but it is harder to do them."

http://istory.blogfa.com/

گربه و زنگوله

موش های زیادی در خانه بودند. صاحب خانه گربه ای را آورد. گربه شمار زیادی از موش ها را کشت.

سپس موش پیر گفت: تمام موش ها باید امشب به خانه ی من بیایند تا ما فکر کنیم که برای این گربه

چه کار بکنیم. خیلی از موش ها آمدند. خیلی از موش ها حرف می زدند اما هیچ کدام نمی دانستند که باید چه کار بکنند. سرانجام موش جوانی ایستاد و گفت: ما باید زنگوله ای روی گربه بگذاریم سپس وقتی که گربه به ما نزدیک می شود ما صدای زنگ رو می شنویم و فرار می کنیم و خودمان را مخفی می کنیم. بنابراین گربه نمی تواند هیچ موشی را بگیرد. سپس موش پیر پرسید: چه کسی زنگوله را روی گربه قرار خواهد داد؟ هیچ موشی جواب نداد.  صبر کرد اما هنوز هیچ کس جواب نداد. سرانجام او گفت: این سخت نیست که چیزی را بگوییم اما سخت تر این است که این کار را انجام بدهیم.

 

داستان معروف خرگوش و لاک پشت را می توانید به زبان انگلیسی برای بچه ها بخوانید. برای دیدن این داستان اینجا را کلیک کنید.



NB1: Click on the picture in order to view it as in a larger size.
NB2: This story has been adapted from Teenager zine,issue 58,Jun2010.


 

    One day a fisherman got up very early in the morning. There was not enough 
the stone into the sea. While having the last stone in the hand. the sun came up then he saw that the stone was a diamond. He left for his misfortune of throwing all of them into the sea...
http://istory.blogfa.com/

روزي ماهي گيري صبح زود از خواب بيدار شد. هوا زياد روشن نبود تا به دريا برود. او بقچه ياي از سنگ ديد تا زمان خود را بگذراند. او شروع به انداختن سنگ در دريا كرد وقتي كه آخرين سنگ در دستش بود خورشيد بالا آمد و ديد كه اين سنگ يك الماس بود. او بخاطر بدشانسي كه از انداختن همه ي آنها در دريا داشت رفت.

 Socrates

A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water.

The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air.

Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret.

  سقراط

مرد جواني از سقراط رمز موفقيت را پرسيد که چيست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزديکي رودخانه بيايد. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتي وارد رودخانه شدند و آب به زير گردنشان رسيد سقراط با زير آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

مرد تلاش مي کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوي تر بود و او را تا زماني که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولين کاري که مرد جوان انجام داد کشيدن يک نفس عميق بود.

سقراط از او پرسيد، " در آن وضعيت تنها چيزي که مي خواستي چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"

سقراط گفت:" اين راز موفقيت است! اگر همانطور که هوا را مي خواستي در جستجوي موفقيت هم باشي بدستش خواهي آورد" رمز ديگري وجود ندارد

 Cowboy

A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers. When he finished his drink, he found his horse had been stolen

He went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling.  "Which one of you sidewinders stole my horse?!?!? " he yelled with surprising forcefulness. No one answered.  "Alright, I’m gonna have another beer, and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do what I dun in Texas! And I don’t like to have to do what I dun in Texas! " Some of the locals shifted restlessly. The man, true to his word, had another beer, walked outside, and his horse had been returned to the post. He saddled up and started to ride out of town. The bartender wandered out of the bar and asked,  "Say partner, before you go... what happened in Texas? " The cowboy turned back and said,  "I had to walk home. "

 گاوچران

گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی، کنار یک مهمان‌خانه ایستاد. بدبختانه، کسانی که در آن شهر زندگی می‌کردند عادت بدی داشتند که سر به سر غریبه‌ها می‌گذاشتند. وقتی او (گاوچران) نوشیدنی‌اش را تمام کرد، متوجه شد که اسبش دزدیده شده است.او به کافه برگشت، و ماهرانه اسلحه‌اش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیک کرد. او با تعجب و خیلی مقتدرانه فریاد زد: «کدام یک از شما آدم‌های بد اسب منو دزدیده؟!؟!»  کسی پاسخی نداد. «بسیار خوب، من یک آب جو دیگه میخورم، و تا وقتی آن را تمام می‌کنم اسبم برنگردد، کاری را که در تگزاس انجام دادم انجام می‌دهم! و دوست ندارم آن کاری رو که در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم!» بعضی از افراد خودشون جمع و جور کردن. آن مرد، بر طبق حرفش، آب جو دیگری نوشید، بیرون رفت، و اسبش به سرجایش برگشته بود. اسبش رو زین کرد و به سمت خارج از شهر رفت. کافه چی به آرامی از کافه بیرون آمد و پرسید: هی رفیق قبل از اینکه بری بگو، در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟ گاوچران برگشت و گفت: مجبور شدم برم خونه

 Gloves

Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes.
It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats.
Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered.
Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him
'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'

 دستکش
خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آن‌ها بچه‌هاي خوبي بودند، و خانم ويليامز همه‌ي آن‌ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود را گم مي كردند.
زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود مي‌گذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند.
سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد.
در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟
او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي تونند براي من باشند. چون من براي خودمو گم كردم.

 Destiny

During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt.

On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose."

"Destiny will now reveal itself."

He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious.

After the battle. a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny."

"Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides.

 سرنوشت
 در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".

"سرنوشت خود مشخص خواهد کرد".

 سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست

 

100 داستان کوتاه رایگان برای دانش آموزان هایی که میخواهند زبان دوم خود را انگلیسی یاد بگیرند.
همراه با گوش کردن، دستور زبان، درک مطلب و تمرین املاء لغات


 

توجه فرمائید:
برای اینکه به متن داستان گوش کنید شما به نصب برنامه رایگان Real Player نیاز دارد، این برنامه را از اینجا بگیرید.
برای اینکه بتوانید توضیحات و تلفظ لغات در این داستان ها را ببینید و بشنوید، شما نیاز به نصب نرم افزار رایگان 1-click Answers دارید. برای نصب این نرم افزار رایگان اینجا را کلیک کنید.

51. SUV Driver Sends Officer Flying
52. Boy Drowns in Neighbor's Pool
53. Woman Dies in House Fire
54. Pilot Killed as Plane Crashes into House
55. Fishing for Girls
56. Woman Shot Next to Her Christmas Tree
57. Man Fatally Stabbed Outside Nightclub
58. Fishing Boat Sinks, Everyone Saved
59. The Mysterious Carport Stain
60. Woman Lies About Winning Lottery
61. Victory Dance Leads to Death
62. Eat Your Vegetables
63. Honk if You're in a Hurry
64. The Man Who Loved Women
65. How to Get out of Jury Duty
66. The Way to a Man’s Heart
67. Female Seeks Mature Male
68. Let’s Go Fishing
69. Train Wreck “Frees” Cows
70. Valuable Guitar Found
71. Stepmother Kills Herself
72. Beautiful Teacher Smiles, then Walks Away
73. Are Criminals Taking Over LA?
74. Police Arrest Happy Van Driver
75. A White Spot on His Tongue
76. The Final Phone Call
77. The Doctor’s Almost Perfect Children
78. There Goes the Neighborhood!
79. Let’s Go to Vegas!
80. Squirrel Attacks Woman in Golf Cart
81. He Goes to War to Save His Baby
82. English Is Confusing
83. Pump Up the Tires and Ride the Bike
84. Don’t Go Swimming on an Empty Stomach
85. The Park That Went to the Dogs
86. Brother, Can You Spare a Carburetor?
87. Golf Like a Girl, Manage Like a Man
88. Take Me Out to the Ball Game
89. Take This Job and Shove It
90. Where Did That Book Go?
91. When You’ve Got Your Health, You've Got Everything
92. It Doesn’t Have That ‘New Car’ Smell
93. Rich Man Invites Poor Student to Dinner
94. It Only Rings When I'm in the Bathroom
95. It Was an Old, Worthless Clock
96. Schoolboys Get Five-Finger Discount on Candy
97. Collecting Seashells at the Seashore
98. Check Your Bags at the Store Entrance
99. When I Retire, We Will See the World
100. Get Me a Caffe Latte or Go to Jail

1. Sara Went Shopping
2. Man Injured at Fast Food Place
3. A Life-Saving Cow
4. Driver Loses Mabel, Finds Jail
5. Jerry Decided To Buy a Gun
6. Freeway Chase Ends at Newsstand
7. Better To Be Unlucky
8. Food Fight Erupted in Prison
9. Wanted To Know How His Pig’s Doing
10. Goats Being Hired
11. A Missing Cat
12. Book Him
13. Water Under the Sink (Part One)
14. Water Under the Sink (Part Two)
15. Theft Occurs Everywhere
16. Eggs and a Bunny
17. Hotel Says Goodbye to Clean Couple
18. $100 Deposit
19. Books Don’t Grow on Trees
20. A Murder-Suicide
21. New Store and Its Owners
22. Mayor Denies Hit-and-Run Charge
23. Gasoline Prices Hit Record High
24. A Festival of Books
25. Crazy Housing Prices
26. Happy and Unhappy Renters
27. Pulling Out Nine Tons of Trash
28. Cloning Pets
29. Rentals at the Oceanside Community
30. Trees Are a Threat
31. Gets Booked, Writes a Book
32. Popular Park Reopens
33. Swim Classes Begin Soon
34. Getting Older But Not Sitting Around
35. Agencies Get Millions for Homeless
36. Tenants Watch Building Burn
37. Bathtub Blues
38. Blood Drive at Civic Center
39. City Hosts 42nd Art Fair
40. City and Crime
41. Bank Robbery
42. Immigration Goes Online
43. Jimmy Fixes His Door
44. Larry Needs a New Air-Conditioner
45. Man Gets 12 Years for Fraud
46. Man Shoots Up Post Office
47. Murals Are Over 200 Years Old
48. Pier Collapses
49. Cameras in Police Cars
50. A School Girl Sues Her School

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 11:29 AM  توسط  مهدوی نژاد  |